|
اینو بخونید یکم حالتون گرفته بشه ! چند تا عکس هم تو ادامه ی مطلب هست نظر یادتون نره . استی بابت غیبتم معذرت می خوام . یا علی Jane is a typical college girl who enjoys life She loves her boyfriend so much He's always busy doing so many He only manage to reply to Jane's He can still hear his phone beeps but he's too tired to take a glimpse on the message. He ignored the messages and dialed Jane's .. No one's answering in her house. He called up her cellphone and he was surprised that her father answered the call. In his voice you can feel his tears and hear his heart where are you? so i can come over.” Mark went to Jane's house and much to his The house were so lighted but you can see the gloom on He was greeted by Jane's mom on tears. She hug him tight and cried on his shoulders. She was killed by robbers that broke in our house. He can't move and it feels like his whole body is He wanted to cry but it seems that something is blocking his tears He turned to his phone and read the Up to her last breath she only thinks about him. He can't say anything. The only words he uttered… I could have known, i could have fought for you! i'm really sorry! I love you so much
ادامه مطلب
" زمونه" به كي بگم از اين زمونه ديگه من خسته شدم صبح تا شب جون بكن و قسم بخور، بعدش بيام شعري بگم به هر كي ميگم، همه ميگن، اي بابا اين درد توها درد منه درد همه است بي خيال زندگي كن بچسب به عشق و معرفت رفتم و ديدم يه عشق، گرفتمش، نشوندمش گفتم بهش هستم باهات تا آخرش، يا جهنم يا تو بهشت گرفت منو گفتش بهم ديوونتم، خاك پاتم بدون تو پوچمو عين يه جوئي بي آبم چند سالي از عمرم گذشت، نگاه كردم ديدم كه رفت هموني كه مي گفت بهم عاشقتم، خاطرخواتم كو كجا رفت هي گشتم و سراب ديدم، عشقمو تو حباب ديدم زار زدم و گفتم خدا، نيست تو دلم يه جرعه نا به كي بگم از اين زمونه ديگه من خسته شدم ناله كنم، زجر بكشم، تا آخرت عذاب و هي درد بكشم رسيد بهم يه مرد پير، هموني كه چند سال پيش بهم مي داد يكم اميد نگاهي كرد، لبخند دلنشيني زد با دست پير و لرزونش، شونه هامو گرفت و گفت بازم ميگم بهت جوون........... بي خيال زندگي كن اين درد تو درد منه درد همه است تو می گفتی بدونت دلم چه تنهاست تو می گفتی می مونم به پای عشقت تو می گفتی می پوسم بدون حرفات تو می گفتی و دیدی زمونه چی شد؟ دل عاشق منم تنهاترین شد دیدی که آسمونم وفا نکرد با دل من تو رو برد به سوی اینکه بکنی تنها دلم تو می گفتی که نگات همیشه تو خاطرمه تو می گفتی که صدات نغمه عاشقانمه تو می گفتی زندگیم بدون تو رنگ نداره تو می گفتی که دلم برای تو بی قراره دیدی عاشق کشی هم رسم تو شد دیدی دنیای تو بی ترانه شد دیدی سرنوشت قلبت چه سیاست دیدی که بی کسی سهم عاشقاست..... این شعر از دوست شاعر خودمه : صبا یوسفی اینجا وبلاگشه
بچه ها نمیدونم چرا بلاگفا اینجوری شده باید کلی سر و کله بزنم تا بتونم یه نظر واستون بذارم پس اگه دیر نظر میدم ببخشید تقصیر من نیست . من زود به زود میام نظر هاتونو میخونم ولی برای نظر دادن بلاگفا اذیت میکنه من به یادتون هستم . ببخشید اگه دیر جواب نظرتونو میدم من را ببخش من نمیدانستم که در عشق هم میشود دروغ گفت پس اگر همیشه به تو حقیقت را گفته ام با اینکه میدانستم شاید ناراحتت کند متاسفم مرا ببخش من نمیدانستم که باید در بازی عشق بازیگر ماهری بود کسی به من یاد نداده بود که چگونه عاشقی را برای تو بازی کنم مرا ببخش من فکر میکردم که تو دوست داری من واقعی را ببینی نه ان کسی که دیگران میبینند پس پرده های درونم را کنار زدم تا تو به خصوصی ترین پرده ی وجودم راه پیدا کنی مرا ببخش که هرگز تورا نبوسیدم اخر من به اشتباه فکر کردنم که عشق مقدس تر از ان است که به شهوت الوده شود ..... و خوش حالم که الان خوشی هرچند با کس دیگر هرچند ارز روی نادانی هرچند به قیمت زیر پا گذاشتن افرادی دیگر به قیمت زیر پا گذاشتن مقدساتی که خودت قبولشان داشتی ....... نه دیگر از هیچکدامتان انتظار عشق ندارم ....... نه از غزال که ملکه ی عشق در ذهنم بود و همچون پروانه دورش میگشتم .... دوستش داشتم و برایش کار هایی کردم که تا به ان موقع تجربه اش را نداشتم .... نه از هیچکس دیگر .... هیچکس ...... امروز در هوایی سرد در یک غروب تنها اهس میکشم عمیق همچو دره ای وحشی و به وسعت اقیانوس .... میدانم میدانم معنای این اه کشیدن چیست ..... میفهمم ..... دیگر نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم ... من که می بینمش تو چی ؟ نگاه کن با دقت اگر یکم دقت کنی تو هم میتونی ببینی ... اما این بار مثل دفعات پیش نیست .... با چنگ و دندان خواهم جنگید ... دیگر خبری از عوض کردن سیم کارت نیست .... اینبار هسنم تا اخرین نفس .... تا چشیدن طعم لب های نازش ... تا چشیدن جمله" دوستت دارم " تا احساس خوشبختی کامل ... تا حس کردن موهایش بر روی سینه ام ... تا اخر....
tanhayi ra dost daram zira bivafa nist...tanhayi ra dost daram zira esshgh doroghi dar an nist...tanhayi ra dost daram zira tajrobee kardam.. tanhayi ra dost daram zira khodavand ham tanhast...tanhayi ra dost daram zira...dar kolbeye tanhayihayam dar entezar khaham gerist va entezar keshidanam ra penhan khaham kard ghorob shod khorshid raft, aftabgardan donbale khorshid migasht,nagahan setareyi cheshmak zad,aftabgardan sarash ra payin andakht ari golha hargez khiyanat nemikonand cheghadr ajibeh ke ta mariz nashi kasi barat gol nemiyare! ta gerye nakoni kasi navazeshet nemikone! ta faryad nakeshi kasi be tarafet bar nemigarde! ta ghasd raftan nakoni kasi bedidanet nemiyad! va ta namiri kasi to ro nemibakhshe ghorbat dirineam ra ba to ghesmat mikonam ta abad ba dard o ranj khish khalvat mikonam raftio ba raftanat kakh delam virane shod man dar in viraneha ehsas ghorbat mikonam Rozi azam porsidi: bozorgtarin arezoye to chist? Goftam tahaghogh yaftan arezoye to…….amma afsos hargez nadanestam areoye to jodayi az man bod…! Agar poshte khodam penhanam man agar khaste tarin ensanam be vafaye hame bi imanam del geryan lab khandan daram ,be to o eshghe to iman daram Yek roz eshghat ra dozdidam va baraye inke jaye motmaeni dashte bashad an ra dar ghalbam penhan kardam …ghafel az inke rozi baraye pas gereftan an ghalbam ra khahi shekast…!
دلـــــــــــــم برات تنگه عـــزيز،يادي نميكني ز من
دارم ديـــــــــــونه ميشمو،نميبيني نيـــــــــــــاز من ميخوام ببينمت ولــــــــي،فاصله از من تا خداست خودم هزار و يك طرف،همه حواسم بــه شماست وقتي نميبينم تو رو، چشمامو واسه كــــي بخوام نفس برام سمي ميشه، هــوا رو واسه كي بخوام انگار نه انگار كه دلـــــــــــي، براي بودن تو بود رفتي و بيــــــــن آدما، شدم يكـــــــــــي بود و نبود
يــــــــــــه جور واقعي تو رو، حس ميكنم توي تنم به جون تو،بدون تـــــــــــــو،ديگه دارم دق ميكنم صورت مــــــــــــاه تو عزيز، ديواراي خونه شده هر كــــــــــــــي ميبينتم، ميگه طفلكي ديونه شده تو رو خدا راضي نشو، بيشتر از اين هـــدر بشم ديگه بسه راضي نشو، اينجوري در بــه در بشم وقتي نميبينم تو رو، چشمامو واسه كـــي بخوام نفس برام سمي ميشه، هوا رو واسه کی بخوام طناب دار... این طور منــــو نگاه نکن , دست توی دست من نذار برو یه وقت مریض میشی , بغضت رو هی نگه ندار فدات بــشم , فدات بــشم , فدات بــشم , بـزار بـــرو محــاله باورش که مـــــن , دیگه نمی بینم تــــــــو رو صدات می لرزه عشق من , اسمم رو هـــی صدا نکن طناب و دور گــــــــــردنم , بنداز دیگـــــــه نگام نکن بمیرم واســـه بغض تــــو , فکرمنـــو نکن بــــــــــرو دلو اسیـــــــــــر من نکن , اگه دوسم داری بــــــــــرو تو رو خدا گریـــــه نکن , تصمیمه آخـــــــــــرو بگیر چار پایــه رو بکش برو , چارپایــــــــه دستاشو بگیر با دست عاشقت بــــزار , طنابـــــو دور گردنـــــــــــم می خوام فقط ادا کنـــــم , حقی که مونده گردنــــــــــم مـــــــــن بشکنم , برنجم , فـــــــــدای تار موهـــــــات مهم تویـــــــــــی نرنجی , بــــــرس به آرزوهــــــــات مواظب خــــــودت باش , با قلب من چه کـــــــــــردی دلـواپـسـم نباشـــــــــــــم , به اشک کــی بــــــــــخندی اگر سراغمـــــــو گرفت , بگیـــن نشونه ای نذاشــــت بگین از اینجـــــا رفته و , چاره ی دیگه ای نداشــــت اگـــــــر سراغمو گرفت , این نامه رو بـهش بــــــدین بگین کــه جا گذاشته بود , پرسید کجا هیچی نـــــگین اگر بازم پرسیـــــــد ازم , اگــــــــــــــه نکردش آشکار چاره ای نیست بهش بگین , فلانی رفته زیر خـــــاک
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
از لحظه دیدار تو دریافتم که با ارزش ترین احساسی که انسان می تواند داشته باشد عشق است در گذشته می پنداشتم که عشق را تنها در فیلم های سینمایی می توان یافت و به همین دلیل از اینکه تنها بمانم لذت می بردم در گذشته می پنداشتم که خیلی مستقل هستم به هیچ کس نیازی ندارم و این همه به خاطراین است که خیلی قوی هستم ولی پس از دیدار تو در یافته ام که دید من به عشق تنها سر پوشی بود بر شکست هایی که در رابطه های عاشقانه داشته ام ظاهری نیرومند و بی تفاوت به خود می گرفتم تا هیچ کس از آن چه که احساس می کنم آگاه نشود ولی پس از دیدار تو دیگر نمی توانم تظاهر کنم احساساتم را آشکار بیان می کنم و حالا می خواهم آن چه را که همیشه در دل داشتم و از بیان آن می هراسیدم به دنیا بگویم بگویم که عشق با ارزش ترین احساس انسان است و می خواهم از تو تشکر کنم که صداقت من با خود و با دیگران به خاطر توست دوستت دارم. من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ ***************************************************************** دیدی آخرش منو گذاشتو رفت،از زمین قلبمو بر نداشت و رفت دیدی آخرش منو دیوونه کرد،واسه رفتن همینو بهونه کرد دیدی اون وعده هایی که رنگی بود،تمومش فقط واسه قشنگی بود دیدی اون که دلموبهش دادم،رفت و ازچشمای نازش افتادم دیدی اونی که میگفت مال منه،دم آخر نیومد سر بزنه دیدی خط زد اسممو ازدفترش،رفت و اسفند نزدم دور سرش دیدی اون نخواست برم به بدرقش،دیدی که باختم توی مسابقش دیدی مهربونیا رو زد کنار،رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت،گفت شاید ببینمت توی بهشت ****************************************************************** آه که چقدر دلتنگ لحظه های شیرین با تو بودنم چقدر دلتنگ بوسه های شیرینت هستم چقدر بی تو سخت است چقدر برایم درد آور است بی تو بودن را تحمل کنم بی تو و عطر تن تو آه... خدا میداند چقدر سخت است کاش لحظه های شیرین با هم بودنمان تکرار میشد کاش لحظه های شیرین باهم بودنمان دوباره زنده میشد کاش آن روز ها دوباره می آمد که میگفتی چقدر دوستم داری چقدر بی من بودن برایت سخت است یاد اون روزی که میگفتی من قلبمو سپردن دست تو میگفتی قلبت توی دستای منه میگفتی نذار قلبم از توی دستات بیفته عشق من قلبت هنوز تو دستای منه خودت رفتی ولی قلبتو نبردی رفتی ولی قیبتو گذاشتی پیش من هنوز تو دستامه نذاشتم تا حالا بیفته هنوز واست نگهش داشتم نمیخوای بیای قلبتو بگیری؟ لا اقل بیا قلبتو از تو دستام بگیر تا بلکه واسه آخرین بار ببینمت بذار واسه آخرین بارصداتو بشنوم یه وقت نکنه میخوای بگی دیگه مال من نیستی نذاری صصداتو بشنوم؟ نکنه بگی دیگه دوستم نداری؟ حالا راستشو بگو دیگه منو دوست نداری؟ میدونم بد کردم بهت تو بهم بد نکن باشه؟ تو بهم بد نکن یه وقت نخوای بری میدونی من میمیرم اگه بری میدونی اگه بخوای بری واسه همیشه میشم یه جسم که فقط متحرکه روحی نیست تو بدنم آخه میدونی من و تو یه روح بودیم توی دو تا بدن حالا اگه تو بری روح منم با خودت میبری پس اگه حتی یه ذزه هم دوستم داری بمون
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
اون پاییز سرد و اون غروب دلگیر رو هرگز فراموش نمیکنم اون غروبی که تو خودتو واسه همیشه راحت کردی اون غروبی که تورو از من گرفت اون غروبی که تا امروز منو از هر غروبی سیر کرده میدونی دیگه از غروب متنفرم دیگه دلم نمیخواد هیچ غروبی رو ببینم دیگه دلم نمیخواد وقتی خورشید طلوع میکنه نگاش کنم چون میدونم یه روزی غروب میکنه چون میدونم تو یکی از همین غروب ها بود که تو واسه همیشه رفتی یادمه اومده بودم پیشت یادمه داشتیم با هم تو پارک میچرخیدیم تو به من گفتی خسته شدی بریم خونه منم گفتم باشه یادته زودی رفتیم خونه تو یردت بود جلوی شومینه نشستی منم لباسامو عوض کردم تو بهم گفتی دلت میخواد تو بغلت باشم دلت میخواد منو ببوسی منم خندیدمو اومدم توی بغلت نشسته بودم جلوت منو با دستات محکم بغل گرفته بودی یادمه دستتو دور کمرم حلقه کردی منم سرمو گذاشتم رو شونه ات تو منو بوسیدی بعدشم بهم گفتی خواهش میکنم همینطوری تو بغل من بمون منم محکم دستاتو گرفتم همونطوری جلوت نشسته بودم تو آروم در گوشم گفتی دوستت دارم و بعد بهم گفتی همینطوری بمونم میخوای بخوابی منم همونطوری نشستم تو یه کمی تکون خوردی من برگشتم عقب از روی لبای قشنگت بوسه ای زدم انقدر محکم که لب خودم درد گرفت وقتی لبامو از روی لبات برداشتم یه دفعه خون زد بیرون یادته؟ یادته چقدر جیغ زدم چقدر گریه کردم؟ تورو بردن بیمارستان ولی همه چیز تموم شده بود من جلوی در اتاقت ایستاده بودم تورو روی اون تخت لعنتی با یه ملافه سفید بیرون آوردن آره همه چیز تموم شده بود و تو واسه همیشه رفته بودی یادمه اون موفق خورشید داشت غروب میکرد از وقتی تو رفتی 8 بار سم خوردم دلم میخواست مثل تو بمیرم ولی نشد نشد نشد نمیزارن من بمیرم آخه دلم میخواد بیام پیش تو ولی اینا نمیزارن یادته هر وقت یه چیزی میخواستم نمیزاشتن تو میگفتی این زن منه اختیارشم دست منه بعد هر کاری دوست داشتم میکردم؟پس چرا حالا نمیای بگی من زنتم؟ آره تو رفتی منو تنها گذاشتی ازت دلخورم خیلی زیاد خیلی زیاد تر از اونی که فکرشو بکنی تو تنها رفتی مگه قول ندادی هیچ وقت تنهایی هیچ کاری نکنی؟
سلام به همه دوستان عزیزی که میان و این وب رو میخونن و داستانای منو تحمل میکنن ازتون میخوام این نامه که این پایین گذاشتم رو بخونید همه دردای من توی این نامه هست ازتون میخوام بخونیدش سلام عشق شیرین من سلام دنیای من وجود من سلام تموم هست و نیست من امروز میخوام دردای چندین ماهه مو بریزم بیرون دلم میخواد بدونی چی تو دل من می گذشت دلم میخواد همه چیرو بدونی گر چه تو همه چیزو میدونی تو خوب میدونی من دلشکسته بودم خوب میدونی این تو بودی که منو از تنهایی چندین سالم در آوردی آره از تنهایی درم آوردی ولی دوباره رفتی رفتی که دیگه حتی پشت سرتم نگاه نکنی رفتی بدون خداحافظی رفتی فقط گفتی دوستت دارم همین بهم گفتی دوستت دارم خودت میدونی میدونستم از اولشم میخواستی بری از اولشم عاشق من نبودی از اولشم منو نمیخواستی از اولشم جایی تو دلت نداشتم میگفتی دوستت دارم ولی نه از ته دل اذیتم میکردی به خاطر یه اشنباه کوچیک بیشتر وقتا اذیتم میکردی آره الان اعتراف میکنم تو بیشتر وقتا به من بد میکردی بعضی از حرفات تموم وجودمو به آتیش میکشید ولی هیچی نمیگفتم صبوری میکرد سکوت میکردم تنها جایی که میتونستم توش از دردام بگم وبلاگمون بود که اونم تو پسووردشو عوض کردی بعدشم گفتی نمیدونم چش شده میخوای خاطراتمون بمونه؟ بمونه که چی؟ وقتی تو نیستی منم نیستم دیگه خاطره ای هم نیست یادته میگفتی روز تولدم واسم هدیه میفرستی؟یادته؟ نه باورش برام سخته که حتی نیستی روز تولدمو بهم تبریک بگی نیستی بهم بگی چقدر دوستم داری یادته وقتی بهت میگفتم دوستت دارم با شیطنت میگفتی نشنیدم؟ یادته انقدر میگفتم دوستت دارم که خودت میگفتی دیگه بسه؟یادته چقدر عشقمون شیرین بود؟ اما من میدونستم عشق ما مثل یه لیمو شیرینه میدونستم کم کم دلتو میزنم و تو منو تنهام میذاری میدونستم یه روزی میرسه که باید بدون تو بودن رو تحمل کنم مجید میگه از تو چه پنهون گل من من خیلی وقته بی تو ام آؤه منم خیلی وقته بی تو ام خیلی وقته ازت دورم نمیتونستی درکم کنی ولی من عاشقت بودم هنوزم وقتی فکرشو میکنم جای یکی تو قلبته یکی دیگه سرشو روی شونه های تو میزاره تو یکی دیگرو بغل میکنی و بوسش میکنی گریم میگیره وقتی فکر میکنم اون آغوش گرم تورو واسه همیشه از دست دادم دلم میگیره راستشو بخوای امروز میخواستم با یه عالمه قرص خودمو تموم کنم ساعت 3 عصر بود رفتم سر یخچال یادمه یه موقع رفتم پیش دکتر گفت میگرن عصبی دارم و واسم یه عالمه قرص نوشت من اون موقع هیچی ازاونارو نخوردم امروز رفتم همشونو برداشتم با یه لیوان آب اومدم توی اتاقم خدارو شکر هیچکی ندیدم قرص هارو همشونو ریختم توی لیوان پر از آب داشتم با قاشق توی آب اونارو حل میکردم وقتی تموم شد لیوانو تو دستم گرفتم همین که به لبم نزدیکش کردم حتی یه ذرشو خوردم یه دفعه مامانم در اتاقمو باز کرد از ترس لیوان از دستم افتاد زمین و شکست قلبم خیلی نامنظم میزد میترسیدم مامانم بفهمه رنگ و روم پریده بود مامانم بهم گفت داشتی چیکار میکردی ؟ چی میخواستی بخوری؟یه کمی من من کردم بعدش گفتم :یه آزمایش بود ذهنمو مشغول کرده بود میخواستم ببینم چجوری باید اجراش کنم همین مامانم یه چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت تو وقتی باید آزمایش انجام بدی نمیدی حالا فکر آزمایش زد به سرت؟بعدشم چه آزمایشی بود که داشتی از اون ماده توی لیوان میخوردی؟ سوالای مامانم شروع شد همشونو پیچوندم سر بسته جواب میدادم این قرص ها از اون قرص آرام بخشهای خیلی قوی بود منم که یه ذرشو خورده بودم دیگه چشمام هیچ جارو نمیدید روی مبلامون توی هال نشسته بودم سر گیجه عجیبی داشتم پا شدم ولی نمیتونستم خودمو کنترل کنم دستمو گرفتم به دیوار مامانم گفت چی شده گفتم هیچی یه کوچولو سرم گیج میره من برم بخوابم مامانم گفت نمیای خونه خاله؟(قرار بود برم پیش دختر خالم)گفتم نمیتونم حالم خوب نیست گفت پس من جواب ساغر رو چی بدم؟ منم بی حوصله با حالت عصبی گفتم:مامان یه چیزی بگو دیگه بگو داشت میمرد بگو رو به موت بود یه چیزی بگو از این رفتار تندم خودمم خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین رفتم تو اتاقم رو تختم دراز کشیدم ولی جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم همینطوری میریختن انقدر گریه کردم که خوابم برد همین الان از خواب پاشدم الانم ساعت 11 شبه ولی از اتاقم بیرون نرفتم همینطوری نشستم پای کامپیوتر نمیدونم چیکار کنم دیگه گریم نگیره ولی گریه واسه من شده یه عادت همین الان مامانم اومد اتاقم ببینه خوابم یا بیدار وقتی دید گریه کردم پرسید:گریه کردی؟ منم گفتم نه چشمام به صفحه کامپیوتره یکمی اذیت شد مامانم گفت کمتر بشین پای این لعنتی به چشم خودت رحم کن بعدشم رفت آخ که چقدر به آغوش گرمش نیاز دارم آخ که چقدر دلم میخواد برم تو بغلش یه دل سیر گریه کنم ولی خجالت میکشم دیروزم یه اتفاق وحشتناک واسم افتاد رفته بودیم توی باغ یه عقرب از وسط دو تا پام رد شد نزدیک بود نیشم بزنه که آقای داماد مانع شد و کشتش ولی کاش اون نیشم زده بود میمیردم راحت میشدم تو ام راحت میشدی دیگه مجبور نبودی منو تحمل کنی عشق من برو دنبال کسی که بتونی واقعا دوستش داشته باشی تو منو دوست نداشتی من هنوزم باورم نمیشه اون همه عشق یک شبه تموم بشه تاریخ جداییمون یادمه بامداد 30تیرماه88ما فقط 3 ماه بود که با هم بودیم امیدووارم با هرکی هستی خوش باشی ولی بدون همیشه عشق منی و من همیشه برات آرزوی بهترین هارو دارم امیدوارم بهترین ها نصیبت بشه دوستت دارم خدا نگهدار مواظب قلب من باش تکیه های خورد شده قلبمو نگه دار پیشت یه روزی ازشون یه قلب بساز که با هزار مکافات درست شده دوستت دارم و دوستت دارم و باز هم دوستت دارم دنیای من
دلم میخواد از این به بعد داستان بنویسم گر چه تا الانم مینوشتم ولی الان دلم میخواد هر وقت آنلاین شدم با 2یا3داستان بیام و براتون بزارم امیدوارم خوشتون بیاد و همه داستانای منو بخونید و نظر خودتونو در مورد نوع نوشتن و قلم من بگید امیدوارم خوشتون بیاد موضوع از شما داستان از من هر موضوعی بیگید تموم تلاش خودمو میکنم که بهترین داستانو واسش بنویسم دوست دار همه شما غزال امروزم با این داستان اومدم خدمتتون امیدوارم خوشتون بیاد پسر تنها در محیط پارک قدم میزد هوای صبح گاه هوای دلنشینی بود و او آن هوا را با تمام وجودش استشمام میکرد پاهاش کمی خسته شد روی یه صندلی نشست به اطراف نگاه کرد تعدادی رهگذر در حال قدم زدن بودند تعدادی ورزش میکردند هر کسی به کاری مشغول بود پسر آهی کشید نگاهی به آسمان کرد در دل با خدایش درد دل میکرد برایش از غم هایش میگفت از همه چیز از او کمک میخواست نگاهی به ساعت کرد عقربه ها ساعت 9صبح رو نشون میدادند خیلی وقت بود داشت قدم میزد پارک دیگه شلوغ شده بود و بچه ها توی پارک داشتن بازی میکردن یادش افتاد ساعت 10 کلاس موسیقی داره از جایش برخواست به سمت خونه حرکت کرد وقتی رسید دوباره غر غر های مادرش شروع شد حوصله گوش دادن به غر غر های اونو نداشت بی حوصله به سمت اتاقش رفت گیتارشو برداشت و دوباره از خونه بیرون رفت ساعت 30/9بود اگه میخواست پیاده بره دور میرسید واسه همین یه گوشه خیابون وایساد واسه تاکسی یه کمی طول کشید یه ماشین جلوش ایستاد نگاهی توی ماشین کرد یکی از همکلاسی هاش بود یه دختر که خیلی وقت بود اونو زیر نظر داشت اول سوار نشد ولی وقتی دختر یه بوق زد به اجبار سوار شد دختر لبخند زشتی زد و گفت: -سلام -سلام -خوبی ؟ -مرسی شما که مسیرتون از اینجا نیست چرا از ان جا میرین؟ -به خاطر شما -بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خاطر من؟ -بله من شمارو دوست دارم -ممنون از لطفتون ولی آدم واسه دوست داشتن زیاده لطفا نگه دارید من پیاده میشم -نه میرسونمتون مسیرمون یکی هست با هم میریم -گفتم نگه دار دختره بی عفت نگه دار -داد نزن شیرت خشک میشه -خفه میشی یا خفت کنم؟ -اوه اوه جوش آورد دختر ماشین رو کنار زد پسر از ماشین پیاده شد و آنچنان در ماشین را محکم به هم زد که ماشین از جایش تکان خورد پسر پیاده به مسیرش ادامه داد وقتی به کلاس موسیقی رسید ساعت 10بود به موقع رسیده بود وارد کلاس شد استاد هنوز نیامده بود سر کلاس نشست اثری از آن دختر مزاحم نبود از یکی از دوستانش پرسید: -پس اون دختره که اونجا مینشست کو؟ -نمیدونم فقط قبل کلاس دیدم داشت با استاد صحبت یکرد فکر کنم رفت یه کلاس دیگه حالا چیه سراغ اونو میگیری؟ پسر تمام اتفاقاتی که صبح رخ داده بود را برای دوستش گفت دوستش گفت : -آره تو اولین نفر نیستی اون هر دفعه به یکی گیر میده -خوب شد که رفت -آره در همین لحظه استاد وارد کلاس شد در کلاس را بست و به همه سلام کرد استاد روی صندلی نشست در همین لحظه انگار کسی یا چیزی با در کلاس بر خورد کرد بعد از چند لحظه در کلاس باز شد و دختری داخل شد وای چقدر این دختر قشنگ بود چقدر محجوب و خجالتی دختر به استاد سلام کرد استاد با طعنه گفت: -نزدیک بود کلاسمون بی در بشه ها -ببخشید آخه به من گفتن شما اومدین سر کلاس منم دور رسیده بودم دویدم جلوی در خوردم زمین -فکر نمیکنید کلاس رو اشتباه اومدید؟آخه اینجا ظرفیت تکمیله -نه به من گفتن یه نفر از این کلاس رفته من باید بیام جای اون درسته؟ -آهان بله حالا بفرمایید بنشینید خوش اومدید -متشکرم دختر نگاهی به دور و برش انداخت فقط یک صندلی خالی بود که آن هم پیش پسر بود دختر کمی خجالت کشید و به سمت صندلی حرکت کرد روی آن نشست گیتارش را از کیفش خارج کرد کم کم همه گیتارهایشان را در آوردند و کلاس حالت رسمی پیدا کرد ولی پسر هنوز محو نگاه کردن به دختر بود دوستش با آرنج یک بار توی پهلوی اون کوبید و آروم گفت: -ناقلا انقدر به دختر مردم نگاه نکن زشته آبرو مونو بردی بسه دیگه پسر دیگه به دختر نگاه نکرد ولی تا آخر کلاس تو فکر اون بود و چیز زیادی از اون جلسه نفهمید وقتی کلاس تموم شد پسر دنبال دختر راه افتاد خونه اونارو بلد شد بعدش رفت خونه خودشون کسی خونه نبود گیتارشو گذاشت توی اتاقش رفت حمام یه دوش گرفت رفت تو اتقش گیتارشو برداشت و شروع ب زدن کرد آهنگ سلطان قلب هارو میزد اولین بارش بود توی تموم عمرش انقدر به یه نفر فکر میکرد عاشق شده بود عاشق یه فرشته که نمیدونست اسمش چیه نمیدونست اون همه قشنگی رو از کجا آورده اون محجوبیت رو کی تو چهرش قرار داده انقدر گیتار زده بود که ناخن هاش درد گرفت گیتارو یه گوشه گذاشت روی تختش دراز کشید نمیتونست حتی یه لحظه از فکر اون دختر بیاد بیرون میترسید دختر اونو نخواد کاش میدونست اسم اون دختر چیه جلسه بعدی کلاسشونم 2روز دیگه بود نمیتونست این 2روز رو تحمل کنه کلافه شده بود خیلی فکر کرد خوابش برده بود با صدای زنگ موبایلش از خواب پرید گوشی رو برداشت مادرش بود بهش گفت که واسه ناهار ظهر بیاد خونه خاله اش پیش مادرش اینا باشه پسر چشمی گفت گوشی را قطع کرد و آماده شد و به سمت خونه خاله اش به راه افتاد وقتی رسید در زد دختر خاله اش در رو باز کرد ناهار ظهر اونجابود بعد از اینکه ناهار رو خوردند و همه دور هم جمع بودند دختر خاله اش رو به اون گفت: -آرمان یه کاری بخوام واسم انجام میدی؟ -حالا تا چی باشه -پس فردا تولد منه میخوام یه مهمونی کوچولو بگیرم همه دوستامو و اعشای فامیل رو میخوام دعوت کنم یکی از دوستای صمیمی من هست که خیلی قشنگ گیتار میزنه تو ام که قشنگ گیتار میزنی مبتونید با هم توی جشن من اجرا داشته باشید؟ -آره من هستم هر کمکی از دستم بر بیاد میکنم -واقعا ازت ممنونم پس از همین الان تو واسه تولد من دعوتی پس فردا ساعت 8 شب ولی تو زودتر بیا -چشم دیگه اوامری نیست؟ -نخیر قربان پسر نگاهی به دختر خاله اش انداخت و گفت: -سارا این دوستت کیه؟دختره یا پسر؟ -دست شما درد نکنه یعنی من دوست پسر دارم دیگه -نه نه منظوری نداشتم گفتم شاید یکی از همکلاسی هات تو دانشگاهه مثلا -آره همکلاسی دانشگاهمه ولی از اول ابتدایی با هم درس میخوندیم فکر کنم تو ام بشناسیش اون موقع ها هر وقت میومدی خونمون با همدیگه بازی میکردیم همون دختره که چشماش آبی بود -نمیدونم ،آهان اونی که اسمش غزاله بود رو میگی؟ -آؤه خودشه -6سالی میشه ندیدمش باید خیلی بزرگ شده باشه -آره بزرگ شده خانوم شده انقدرم خوشکل و نازه که نگووو یادت میاد یه بار کتکت زدیم؟با هم دعوامون شده بود یادش بخیر اون موقع ها همسایمون بودن ولی الان از اینجا رفتن -آره یادمه شما دوتا ورپریده همچین منو با چوب زدید تا 2هفته نمیتونستم از خونه بیام بیرون حیف که تنهایی الان بذار اونم بیاد حساب هر دوتاتونو میزارم کف دستتون همه میخندیدن و شاد بودن بحث در مورد جشن تولد سارا بود و همه توی تب و تاب جشن تولد سارا بودن اونروز هم گذشت و باز هم یه روز دیگه اومد یه روز تازه سارا و آرمان مثل دوتا خواهر و برادر بودن و با همدیگه صمیمی بودن اونروز هم سارا و آرمان دنبال کارای جشن تولد بودن بعد از اینکه همه کار هارو کردن آرمان سارا رو در خونه پیاده کرد و خودش به خونه رفت ساعت 10 شب بود آرمان خیلی خسته بود روی تختش دراز کشید و خوابش برد فردایش ساعت 8 از خواب برخواست دوشی گرفت صبحانه خورد ساعت 9 بود گیتارش را برداشت از مادرش و پدرش خدا حافظی کرد و از خانه خارج شد دوست داشت پیاده بره به خاطر همین به راه افتاد و درست ساعت45/9به کلاس رسید آن دختر هم آنجا بود توی کلاس نشسته بود به جز آرمان و آن دختر کسی داخل کلاس نبود آؤمان روی یک صندلی نشست و کیتارش را از کیف بیرون آورد شروع به نواختن کرد متوجه اطرافش نبود وقتی نواختن آهنگ تمام شد دختر رو به آرمان گفت: -شما واقعا عالی گیتار میزنید خیلی قشنگ -ممنون نظر لطفتونه -ببخشید اگه جسارت نیست میتونم اسمتون رو بدونم؟ -من آرمان هستم اسم شمارو میتونم بدونم؟ -من غزاله هستم -از آشنایی خوشبختم غزاله خانوم -همچنین کم کم همه بچه های کلاس می آمدند این جلسه از کلاس هم به پایان رسید دختر هم نیز عاشق پسر شده بود و او هم از این میترسید که پسر عشق او را پس بزند با شناختی که غزاله از اخلاق آرمان داشت اون یه پسر مغرور بود که به هیچ دختری کاری نداشت او هم همه فکر و ذکرش آرمان بود دو عاشق که از عشق یکدیگر بی خبر بودند آرمان بعد از کلاس به خانه خاله اش رفت تا کمک سارا بکند تا شب به همراه سارا همه کارها را انجام دادند ساعت 8 بود مهمان ها کم کم می آمدند آرمان لحظه ای جا خورد گیج شده بود باورش نمی شد غزاله دوست او و سارا همان غزاله ای بود که در کلاس گیتار همراه آرمان بود همان غزاله ای که آرمان دلباخته او شده بود هنوز به چشمانش اعتماد نداشت از سارا پرسید: این همون غزاله هست که گفتی؟ -آره از کجا شناختیش؟ -من با اون با هم توی کلاس موسیقی هستیم -جدی؟ -آره نه غزاله باورش میشد نه آرمان هر دویشان مات و مبهوت بودند ولی آن شب با اجرای زیبای آن دو جشن تولد سارا حال و هوای خاصی داشت آرمان و غزاله آن شب با هم دو تا دوست صمیمی شدند آندو از علاقه شان به یکدیگر گفتند و این باعث تحکیم رابطه آندو شد آن شب زیباترین شب زندگی آن دو بود از آن شب به بعد آن دو همیشه با هم به کلاس میرفتند همه جا همراه هم بودند آرمان به خواستگاری غزاله رفت حالا دیگر آندو برای همیشه از آن یکدیگر شده بودند مدت نامزدی آندو 2 سال بود بعد از دو سال ازدواج کردند و به زندگی شیرینشان ادامه دادند آندو در ششمین سالگرد ازدواجشان صاحب فرزندی شدند و اسم او را نگین گذاشتند نگین همانند اسمش در زندگی آنها میدرخشید و لحظه های شادی را به آن ها هدیه میداد
دخترک گوشه اتاقش نشسته بود و اشک بی امان از چشمان زیبایش جاری میشد به چیز هایی که امروز دیده بود فکر میکرد ولی باز هم نمیتوانست باور کند باورش برایش سخت بود برایش سخت بود خیلی سخت چشمانش را که می بست آن لحظه های تلخ جلوی چشمانش رژه میرفتند کسی مدام در گوشش میگفت دروغ بوده باور نکن باور نکن دلش میخواست باور نکند ولی عقلش چیز دیگری میگفت او تمام وجود و دنیایش را امروز با یک نفر دیگر دیده بود برایش سخت بود باور کند که خیانت دیده برایش سخت بود باور کند غرورش شکسته شده درست نزدیک روز تولدش بود فردا روز تولدش بود او مرگ را با تولدش یکی کرد چون طاقت دیدن خیانت را نداشت عقربه ها ساعت 4صبح را نشان میدادند دخترک هنوز گریه میکرد و لحظه ای اشک هایش بند نمیشد ناگهان از جایش برخواست به سمت میز تحریرش رفت یک کاغذ برداشت و یک خودکار و وصیتش را نوشت وصیت نبود یک نامه بود برای کسی که وجودش را غرورش را شکسته بود شروع به نوشتن کرد وقتی تمام شد اشک هایش را پاک کرد نامه را روی میز گذاشت و روی آن بزرگ نوشت :ممنون از هدیه قشنگی که بهم دادی به سمت حمام داخل اتاقش رفت و تیغ را برداشت بیرون حمام برگشت روی تختش دراز کشید و عکس تمام وجودش را روی قلبش گذاشت با تیغ رگ دستش را زد وقتی تیغ به دستش نزدیک شد و رگش را برید از شدت درد جیغ کوتاهی کشید و بعد تمام لحظات تلخ و شیرین با هم بودنشون جلوی چشماش رد میشدند مادر که صدای جیغ را شنیده بود سریع وارد اتاق شد و وقتی دخترش را در آن حالت دید داد زد کم کم همه افراد خونه از خواب پا شده بودن داداش دختر اونو بغل کرد و فوری به سمت ماشین رفت و او را به بیمارستان رساندند ولی همه چیز تمام شده بود وقتی دخترک را از اتاق بیرون آوردندبا آن ملافه سفید کروی سرش کشیده شده بود می شد فهمید او دیگر نیست و همه چیز تمام شده همه چیز تمام تمام شده بود درست روز تولدش با روز مرگش یکی بود روز تولدش او را به خاک سپردند وقتی عشق او دید دارن گلشو زیر خروارها خاک پنهون میکنند نمیتونست دووم بیاره نمیتونست طاقت بیاره انقدر گریه کرده بود که دیگر حالی برایش باقی نمانده بود آره اون تنهای تنها شده بود و همه چیز تموم شده بود کسی که تموم دنیاش بود الان دیگه رفته بود واسه همیشه مثل دیوانه ها یاد خاطراتشون می افتاد میخندید گریه میکرد برادر دختر اونو به خونه خودشون برد و یک مسکن به اون داد تا بلکه غم بزرگ مرگ عشقش رو فراموش کنه اونو روی تخت عشقش خوابوند و خودش رفت بعد از چند ساعت که اثر مسکن رفت بلند شد خودشو تو اتاق عشقش دید یاد خاطره هاشون افتاد بلند شد نشست روی صندلی کامپیوتر عشقشو دید که روی تخت دراز کشید و به اون میخنده از جاش پاشد به سمت تخت رفت وای که چه رویای شیرینی بود ولی زود تموم شد رفت روی صندلی میز مطالعه نشست چشمش به نامه ای افتاد که روی آن نوشته شده بود ممنون از هدیه قشنگی که بهم دادی نامه رو باز کرد همه متن رو خوند متوجه موضوع شد باز هم گریه کرد و آرام زمزمه کرد : عشق من داشتم با دوستت برنامه میریختم که برات جشن تولد بگیرم ولی الان باید جشن مرگت رو بگیرم روز ها میگذشتند پسر 4بار دست به خودکشی زده بود ولی هربار نجات پیدا کرده بود روزا میرفت سر قبر عشقش و با اون حرف میزد گریه میکرد میخندید همه فکر میکردن دیونست ولی نمیدونستن درد دلش چیه یه شب تلخ روی کاغذ یه وصیت نوشت از خونه بیرون رفت رفت سر قبر دختر و همونجا خودشو راحت کرد واسه همیشه مرد و رفت پیش دختر قبرشون پیش همدیگه بود دوتا عاشق هر دوشون توی سالگرد تولدشون مردند و الان هر دوشون پیش همدیگه اند
دل من قایق و چشم تو دریاست نشستن در کنار هر دو زیباست دل من قایق گم کرده راهیست که در آرامش چشم تو پیداست امروز میخوام یه داستان واستون بگم که دوست گلم ازم خواسته بود واسش بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد این داستان ساخته ذهن خودمه پسر همیشه تنها بود و هیچ گاه کسی را نیافته بود که بتواند با او باشد بتواند تمام لحظه هایش را با او قسمت کند در آن صبح دل انگیز و زیبا در پارک روبروی خانه اش روی یک صندلی نشسته بود و در فکر عمیقی بود همه جا خلوت بود و هوای دل انگیز صبح را استشمام میکرد حورشید کم کم تن داغش را نمایان میکرد و مردم کم کم فعالیت روزانه را شروع کرده بودن پسر بی توجه به اطرافش روی یک صندلی نشسته بود احساس میکرد کسی پشت سر او نشسته اسست نگاهی به پشت سرش انداخت آری او درست فکر میکرد دختری با چشمان دریایی پشت سر او نشسته بود غم عجیبی در چشمان زیبای دختر موج میزد و پسر را واداشت که بخواهد کمی با او نزدیک تر باشد پسر نگاه محزونش را به دختر دوخته بود دختر متوجه نگاه او شد پسر گفت: -سلام -سلام صبح بخیر -خوبین ؟ -ممنون شما خوبید؟ ممنون -خیلی وقته اینجا نشستید توی فکر عجیبی بودید -آره خیلی وقته داشتم به وسعت تنهایی خودم فکر میکردم -داد از این تنهایی که دل همه رو پر از خون کرده دختر آهی کشید و ادامه داد -منم تنهام خیلی تنها بیشتر از اونی که فکرشو بکنید -آره منم مثل شما تنهام خیلی تنها -میتونم اسمتون رو بدونم؟ -من امیر هستم اسم شمارو میتونم بدونم؟ - منم دریا هستم -چشماتونم مثل اسمتونه دختر لبخند ملیحی زد و گفت: -از آشنایی خوشبختم -منم همینطور بالاخره یکی رو پیدا کردم مثل خودم تنها باشه، ما میتونیم بازم همدیگرو ملاقات کنیم؟ -اگه شما بخواید بله -من که از خدامه امیدوارم دوستای خوبی باشیم -امیدوارم -من کی میتونم دوباره شمارو ملاقات کنم؟ -نمیدونم هر وقت شما بگید و هر جایی که بگید -اگه جسارت نباشه شماره منو داشته باشید و کاغذی دست دختر داد دختر کاغذ را گرفت و گفت: -جسارتی نیست، من باهاتون تماس میگیرم -ممنون ساعت ها با هم حرف میزدند روزهای زیادی کنار هم بودند دوستی شیرینی داشتند دور از دروغ دور از هوس همیشه پیش هم بودند توی همه لحظه ها چه لحظه های شاد چه لحظه های غمناک پسر اونی رو که میخواست پیدا کرده بود حالا دختر محرم راز پسر بود همیشه و همه جا کنار اون بود توی هیچ لحظه ای تنهاش نمیگذاشت خیلی وقت بود با هم بودند خیلی وقت بود میدانستند هر دویشان نیمه گمشده یکدیگر را پیدا کردند دیگر نه دختر میگفت تنهام نه پسر دو عاشق بودند عشقشان پاکترین عشق دنیا بود زیباترین عشق و شیرین ترین بود همیشه کنار یکدیگر بودن لحظه هایشان را قسمت کرده بودند سالها از اون صبح شیرین میگذره از اون صبحی که دو تا عاشق تونستن همدیگرو پیدا کنن دو تا دلداده تونستن به هم پیوند بخورن اونا نیمه گمشده همدیگه بودند و همدیگرو کامل میکردن اونا کم کم بزرگ و بزرگ تر میشدند و پیوندشون عمیق تر و همراه بزرگ شدنشون وسعت عشقشون هم بزرگ تر میشد 5سال بود کنار یکدیگر بودند 5سال بود همه لحظه هایشان تقسیم بر 2 میشد 5 سال بود عاشق بودند اون دو تا با هم ازدواج کردن حالا دیگه مطمئن بودن هیچکی نمیتونه از هم جداشون کنه ولی اون اتفاق تلخ اون روزی که میخواستن ششمین سالگرد با هم بودنشان را جشن بگیرند باعث شد مدتها همدیگرو نشناسن مدتها با هم نباشن مدتها فقط به همدیگه نگاه کنند بدون ابنکه بدونن کی هستن و چی بودن فقط یکیشون میدونست و توی غم خودش میسوخت میسوخت و فقط از خدا میخواست عشقش دوباره همه چیز یادش بیاد روزا به تموم وجودش به تموم دنیاش به تموم عشقش نگاه میکرد و حسرت میخورد اون صبح تلخ این کار رو با اونا کرد دریا از خونه بیرون رفته بود ولی یه آدم خدا نشناس با ماشین اون رو زیر گرفته بود و فرار کرده بود دریا عشق امیر حالا هیچی از گذشته شیرینشو یادش نمیومد همه چیز رو فراموش کرده بود حالا دیگه نمیدونست امیر کیه،چرا انقدر اونو دوست داره روز و شب امیر شده بود گریه دکترا میگفتن امیدی نیست اون گذشته و حافظشو بدست بیاره ولی امیر فقط به خدا تکیه کرده بود فقط دعامیکرد روزاشون همینطور میگذشتند ولی دریا نمیتوانست گذشته را به یاد بیاورد از اون روز تلخ 6ماه میگذشت امیر دعا میکرد تنها راهش هم دعا کردن بود. یه روز دریا پیش امیر نشست امیر اونو توی بغل خودش گرفت و موهاشو نوازش کرد و اشک از گوشه چشماش ریخت دریا متوجه گریه امیر شد اشک های امیر رو با دستای قشنگش پاک کرد و گفت: -امیر چرا تو انقدر منو دوست داری؟ -چون تو همسر منی شریک زندگی منی تموم وجود منی -امیر -جانم -میری یه دونه از اون فیلمایی که خودت دوست داری بذاری ببینیم -از اون فیلم جنگی ها؟ -آره از همونا -ناراحت نمیشی من اینکارو بکنم -نه منم ازشون خوشم میاد -چشم هر چی تو بگی امیر یه فیلم گذاشت هر دوشون داشتن فیلم میدیدن دریا گفت: امیر سرمو بذارم روی پات؟ -آره گل نازم بذار دریا سرشو گذاشت روی پای امیر امیر با دستاش موهای دریا رو نوازش میکرد این لحظه فیلم زنی رو نشون میداد که یه ماشین زیرش کرد تو این لحظه دریا شروع به جیغ کشیدن کرد جیغ میکشید و گریه میکرد امیر دستپاچه شده بود و سعی میکرد دریا را آرام کند تلوزیون را خاموش کرد دریا کمی آروم تر شده بود و توی بغل امیر بود ولی همینطور گریه میکرد امیر هم گریه میکرد دریا خودش را از بغل امیر بیرون کشید و گفت: -امیر من دنیای من عشق من من... من... همه چیز یادم اومد من میدونم اونروز تلخ اون اتفاق وحشتناک منو به این روز انداخت امیر من میدونم اونروز ششمین سالگرد عشقمون بود من میدونم اونی که منو زیر کرد کی بود من همه چیز یادم اومد همه چیز -دریا بگو که خواب نیستم بگو -تو خواب نیستی باور کن خواب نیستی بیداری امیر تو بیداری -دریا باور نمیکنم دعا های من مستجاب شده باشه باور نمیکنم خدا به حرفم گوش داده باور نمیکنم -باور کن امیر خدا بزرگ بود و اینم یه امتحان بود که ما سربلند از اون بیرون اومدیم خدایا شکرت امیر گریه میگرد و خدارا شکر میکرد حالا دریا همان دریای پیشین بود همان دریایی که روزی وجود امیر را تسخیر کرده بود همان عشق شیرین امیر بود اون دو تا حالا دیگه زندگی شیرنشون رو ادامه میدادند اون دو تا عاشق توی نهمین سالگرد عشقشون صاحب یه فرزند شدندو زندگی شیرنشون رو با یه بچه کوچیک و ناز ادامه دادند یه پیسر که اسم اونو گذاشتند سپهر، سپهر آسمون عشق اون دو تارو پر ستاره تر میکرد و زندگی شیرنشون رو شیرین تر اینم از داستانی که به دوست گلم قول دادم امیدوارم اگه کمی و کاستی توی اون هست توی قسمت نظرات بهم بگید و به بزرگی خودتون ببخشید در ضمن دوستان عزیزم اگه میخواید بازم واستون داستان بذارم از تو قسمت نظرات بهم خبر بدید و موضوع بگید تا واستون داستان بذارم لازمه اینجا از دوست و همکار گلم معذرت خواهی کنم که داستان چند روزی با تاخیر کذاشته شد به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد و حتما حتما نظر بدید منتظر نظراتتون هستما یادتون نره
سلام به همه ی عاشقان تنها به همه عاشقان زجر کشیده به همه عاشقان درد دیده امروز میخوام داستان تلخ زندگی یه عاشق مثل خودمونو واستون بگم داستان تلخ بودنش که به زبون خودش نوشته شده عشقشون خیلی بزرگ بود ولی اون کوتاهش کرد توی یه متن قشنگ حتما بخونیدش سلام زیبای من خوبی؟ با دل شکسته من چه میکنی بی تابی که نمی کنه؟ آه... حواسم نبود دل وقتی پیش دلدارش باشد چرا بی تابی کنه؟ دلیلی برای بی تابی نیست چرا خودت رفتی؟ چرا رفتی و منو تنهام گذاشتی هیچ میدونی من توی دنیای غم ها اسیرم توی دنیای تلخ بی تو بودن اسیرم من اسارت را فقط به خاطر تو قبول کردم اسارت در دنیایی که با آن بیگانه ام را به خاطر وجود نازنین تو قبول کردم چون دوستت داشتم و دل به عشق تو سپرده بودم و تو چه ناگهانی و ناگوار رفتی و دل منو با خودت بردی میخوام یه کمی از اون عشق قشنگی که بینمون بود بگم از اون عشقی که میگفتی به وسعت خورشید هست و به زیبایی ماه یادته اون لحظه ها چقدر شیرین بود ؟ یادته وقتی میومدی پیشم دستامو میگرفتی و بهم میگفتی چشمامو ببندم منم چشمامو میبستم بعدش بهم میگفتی وقتی چشمات بسته هستن احساس میکنم دنیای منم بی فروغه نوری توش نیست یادته بهم میگفتی دنیای من توی چشمای توئه ؟ یادته وقتی بهم میگفتی چشماتو باز کن من با یه شیطنت بچه گانه میگفتم نمیخوام تو ام منو تو بغلت میگرفتی و میگفتی مرگ من چشماتو باز کن یادته وقتی چشمامو باز میکردم میگفتی دلم میخواد لباتم همیشه خندون باشه وای چقدر شیرین بود اون لحظه ها و چقدر قشنگ بودن کاش بازم میومدن عشق من دنیای من الان کجایی ببینی من چقدر تنهام؟ ببینی از غم دوریت چشمام که یه روز چراغ زندگیت بودن دارن واسه همیشه نورشونو از دست میدن؟ کجایی ببینی اون لبایی که همیشه خندون بود الان اصلا نمیخنده؟ کجایی ببینی دارم نابود میشم؟ فقط با یاد تو و خاطره های شیرینمون زندگی میکنم و فقط به امید اون روز که خدا تورو دوباره بهم برگردونه عشق من یادته وقتی بهم میگفتی تو دنیای منی من فقط نگات میکردم و اشک تو چشام جمع میشد یادته وقتی که دلم میگرفت و گریه میکردم تو بهم میگفتی:مگه نگفتم چشمات دنیای منه چراغ زندگی منه پس دلم نمیخواد با گریه هات چراغ زندگیمو بی فروغ کنی بعدشم میگفتی مرگ من گریه نکن آخ که چقدر اون لحظه ها قشنگ بودن چقدر شیرین بودن وقتی منو بغل میگرفتی و میگفتی اجازه هست لبای مثل گل تو رو ببوسم؟ منم میخندیدمو سرمو پایین مینداختم یادته با دستای قشنگت سرمو بلند میکردی و میگفتی گل من هنوزم ازم خجالت میکشی؟بعدشم لبامو میبوسیدی می گفتی تموم خستگی تنم در رفت یادته سرمو میزاشتم رو شونه هات کم کم خوابم میبرد تو ام همونطوری میشستی تا من بیدار شم؟ وای که چقدر اون غروب دردناک بود چقدر اون غروب سرد بود چقدر اون عید واسه من تلخ بود یادته رفتیم کنار ساحل تو به من گفتی خسته ای و میخوای سرتو بذاری روی پای من تا آروم بشی؟ بهم گفتی موهاتو نوازش کنم تا راحت تر بخوابی ؟ یادته بهم گفتی لباتو ببوسم منم لبای قشنگتو بوسیدم بعدش تو چشمام نگاه کردی و گفتی هیچی نمیتونه مارو از هم جدا کنه غیر از مرگ من دست گذاشتم رو لب هات و گفتم نگو ،مرگ نمیتونه به ما نزدیک شه یادته خندیدیو سرتو گذاشتی روی پام منم موهاتو نوازش با اون صدای قشنگت منو صدا کردی منم گفتم جانم بهم گفتی برام یه داستان عاشقانه بگو گفتم میخوای داستان عشق خودمونو واست بگم؟ گفتی :آره منم واست داستان شیرین عشمونو گفتم آخرشم جوری تموم کردم که خودم میخواستم ولی اون غروب تلخ میخواست تو رو از من بگیره تو بعد از داستان بهم گفتی دوستت دارم و بعدشم خوابیدی، خوابیدی واسه همیشه خوابیدی دیگه بیدار نشدی هر چی صدات کردم مرگ خودمو بهت قسم دادم ولی بلند نشدی من هنوز باور نمیکنم تو رفتی واسه همیشه هنوز باور نمیکنم دیگه نیستی همه میگن تو رفتی ولی من میگم اون گفت هیچ وقت ازم جدا نمیشه وقتی به همه میگم دلتنگتم فقط منو میبرن سر یه قبر میگن تو اون تویی راست میگن؟چرا خودت بهم نمیگی نکنه دیگه دوستم نداری نه دیگه دوستم نداری اگه داشتی منو تنها نمیزاشتی کجا رفتی عشق من وقتی یاد اون غروب سرد و نیمه جون میفتم وقتی یاد تن سرد تو میفتم که توی بغل من بود همیشه میگفتی دلت میخواد یه روزی ما دوتا واسه همیشه پیش هم باشیم بهم گفتی دلت میخواد همش من تورو بغل کنم تو ام منو بغل کنی می گفتی دلت میخواد من دیگه ازت خجالت نکشم میگفتی دلت میخواد من تو رو محکم بغل بگیرمو ببوسمت ولی همون روز توی اون غروب دردناک که بعدش همه میگفتن تو واسه همیشه رفتی دلم میخواست بهت قول بدم دیگه ازت خجالت نکشم وقتی تن سردتو توی بغلم فشردم وقتی لبای قشنگتو بوسیدم دیگه ازت خجالت نمیکشیدم ولی تو رفتی و منو تنهام گذاشتی آخ که چقدر بعد تو با غم نبودنت زجر کشیدم آه...کاش یه روزی دوباره برگردی کاش یه روزی دوباره بر گردی برگرد عشق من برگرد
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
سلام منا خانوم اینم ۲تا داستان دیگه گفتی بزار منم گذاشتم نظر یادتون نرها
اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم. مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره! فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!! اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي آره بعد شروع مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم.. نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد.. نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آآآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه.. دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.. قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي.. مي بيني که سرد شدم.. محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟دلم می شکنه......دل روح نازکه......نشکنیش.....خب؟
از اینجا گرفتم البته بی اجازه
وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت من غمم: پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما الان که فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
وقتی سرت را رو شونه های کسي ميذاری که دوستش داری بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس مي کنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش را رو شونه هات ميذاره احساس مي کنی قوی ترين موجود جهانی
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
دلم برات تنگ شده...اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم
|
About
سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل
Archives10/23/2009 - 11/21/20099/23/2009 - 10/22/2009 8/23/2009 - 9/22/2009 7/23/2009 - 8/22/2009 6/22/2009 - 7/22/2009 Links
ارایشگر حرفه ای |